امیرحسین قند عسلامیرحسین قند عسل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان زیبا و بابا مهدی

آخ جون من آماده شدم برم مهمونی و خرید

سلام آقای ماه من خوبی ماشالله هر روز شیطنتت زیاد شده الان دیگه وقتی شیر میخوری سیر میشی همون ظوری که تو دهنتته یه صداهای جدیدی در میاری باهاش حرف میزنی عاشقه صداتم جالبه قبلا حین شیر خوردن  غر میزدی و با آهنگ میخوردی قربون اون دستات بشم که پدری از من در اوزده همه چیزو میگیره اما تنبل خان دوبار غلت زدی دیگه نمیزنی الان که آماده شدیم قراره بابا جون و مامان جون و خاله ها بیان دنبالمون چون ناهار دعوتیم بعد ناهار هم اومدیم خرید که جنابعالی تو بغلم بعد از 15 دقیقه خوابیدی منم برای بابایی بابت روز مرد که از الان کادوشو خریدم چون میترسیدم نتونم دوباره بیام خرید و برای اولین روز مردی شما هم بلوز مردونه آستین کوتاه و رکابی خریدم البته ت...
10 ارديبهشت 1393

اولین جای زیارتیه شما

سلام گل پسرم امیرحسین خان عزیزم پارسال همین موقع ها یعنی اوخر فروردین من راهی بیمارستان شدم و چند شبی اونجا بستری شدم همون موقع بود که مامانی نذر کرد واسمون که من و تورو ببره شاه عبدالعظیم که قسمت شد پنج شنبه 4 اردیبهشت رفتیم مامانی دوقلوهارو هم نظر کرده بود که با اونا رفتیم البته باباجون مارو برد دستش درد نکنه  اونجا نق میزدی که رو پاهام انداختمت کمی خوابیدی بردمت دست رو به ضریح زدم عزیزم، انشالله همیشه سفرهای زیارتی بری نانازم،درضمن من رفتنی جای شما رو تمیز کردم اما میدونستم وقت پیفته که زد از شانس تو حرم پیف کردی باباجون سر بطری آب معدنی رو سوراخ کرد واسم و با کمک خاله تو رو شستم و تو ماشین جاتو عوض کردم از اون ور هم رفتیم بهشت زه...
7 ارديبهشت 1393

پسرم هزار ماشالله آقا شده

سلام علیکوم عسلکم شیرینم لواشکم تمشکم خوبی  عزیزم مامان اوایل نوزادی تا 2 یا 2ماه ونیم حموم میرفتی گریه نمیکردی حتی اوایل توحموم خوابت میبرد اما بعد اون وقتی حموم میرفتی و اب مامانی میریخت رو بدنت گریه میکردی تا دیروز 24 فروردین که صدات اصلا در نیومد عزیزم یه سوتی هایی ازت گرفتم  که بزرگ بشی فیلماتو ببینی کلی میخندی
26 فروردين 1393

شرح حال اولین عید پسرم

سلام مامانی شرمنده نتونستم بیام وبلاگتو آپ کنم چون خونه نبودم و همش خونه ی مامانی و مهمونی ومسافرت بودیم به این دلیل که تو ساختمونمون هیچ کس نبود البته چون اصلا صاحبخونه 8 واحد رو اجاره نداده و خالیه و خودشون هم رفته بودن مسافرت و عروسش هم برج 12 جابه جاشد به همین دلیل منم از تنها بودن میترسیدم و همین که حوصله ام سرمیرفت به خاطرهمین رفتیم خونه ی مامانی و4فروردین اومدیم خونه چون شما فرداش واکسن داشتی خداروصدهزار مرتبه شکر اصلا اذیتم نکردی و این سری هم عالی بود واکسنت و دوباره موندیم بالا و موند تا8فروردین که مامانینا ناهار خونه ی ما دعوت بودن منم چون با شما سختم بود اشپزی غذا از بیرون سفارش دادیم فقط قرمه سبزی گذاشتم با برنج و سالاد فصل الب...
21 فروردين 1393

اولین حموم امیرحسنم که خودم بردم

سلام نفس مامان هرروز که میگذره وابستگیم به تو بیشتر و بیشتر قدر الطاف خدا رو میدونم با وجود تو عزیزم بلاخره تصمیم گرفتم و انجام دادم در روز 4شنبه 28 اسفند که شما 3 ماه و23 روزه که پا تو زندگی بی رنگ و بوی من گذاشتی و با قدمهای تو زندگیم مملو از عطر یاس و رنگارنگ شده ,بردمت حموم چون اولین بارم بود تند تند شستمت و برای اولین خوب بود لازم به ذکر است همینگجا از مامان نازنینم تشکر کنم که همیشه زحمت حموم بردنت گردن اون بوده اما...حیف دوست ندارم تورو ناراحت کنم به خاطر همیناز گفتن حرفایی سرپوشی میکنم عزیزم فدای صدای نازت بشم چند روزه بدجوری داد و بیداد میکنی نمیدونم دلیلش اینه از صدات خوشت میادم این کارو میکنی یا دلیل دیگه ای من نمیدونم اما هر کا...
29 اسفند 1392

رو کف دست وایسادن

سلام گل  پسرم خوبی؟ امیدوارم همیشه خوب وخوش وسلامت باشی مامانی این روزا درگیر خونه تکونیست البته بادل وجون تمیز نمیکنم چون سه ماه دیگه جابه جابی داریم ومن از طرفی سختمه چون با شما اسباب کشی سخته و از طرفی خوشحالم که بعد4سال و نیم جابه جا میشیم چون من از موقعی که ازدواج کردم همین جا نشستم تا الان و برای تنوع هم خوبه جابه جا شم حالا سرتو درد نیارم با فرصت کمی که دارم اومدم این خبر خوب رو برایت ثبت کنم تا مبادا یادم ببره  عزیزکم دلبندم شما در روز 23 اسفند یعنی 3ماه و 18روزگی موفق شدی  در کف دست بابا جون در ارتفاع زیاد بایستی و باباجون شما رو نگه داره و حرکت کنی این سری به جای فیلم گرفتن سعی میکنم یه عکس بندازم و اینجا قرار بد...
25 اسفند 1392

گرفتن جغجغه

سلام نازم خوشگلم فدات شم اینقدر این جغجغه رو جلوت گرفتم دادم دستت بازی کردم باهات بلاخره امروز 8 اسفند92 همین طوری گرفته بود جلوی چشت که دیدم دستاتو میاری بالا میگیریش اما کامل کامل نمیتونی بگیریش قربونت بشم دستاتو حلقه میکنی بگیریش گاهی هم نمیتونی بگیری حرصت میگیره ...
8 اسفند 1392

سه ماهگیتم تموم شد به خیر وخوشی

عزیزم وای چه زود گذشت چه روزی بود زمانی که تورو به من دادن واییییییییییی یادش بخیر،اون روز شد بهترین روز عمرم پسر نازنینم این 3 ماه تو منو اصلا اذیت نکردی امیدوارم همین طوری که بزرگ میشی و عاقل و بالغ و فهمیده میشی هم اذیتم نکنی در هیچ شرایطی و پسر سربه راه باشی و من از خدای نازنینم همین رو خواستارم پسرم کارات خیلی جالبه شاید وقت نکم بیام بنویسم اما سعی میکنم از همه چیزات عکس بندازم تا یادگاری بمونه عاشق برگردوندنه سرتم وقتی میخوای تلویزیون نگاه کنی عاشق آواز خوندنتم خیلی ناز صدا در میاری عاشق قهقهه زدانتم وای وقتی میندازمت بالا خیلی خوشت میاد میخندی وای قربون پاهات بشم که داره محکم میشه چون نگه که میدارمت پاهاتو صاف میکنی میایستی عاشق ج...
5 اسفند 1392

اولین قهقهه ی پسرم

امشب با شما که بازی میکردم قهقهه زدی و خندیدی البته دو بارم قبل این پیش اومده بود یکبار تو خواب بود یک بار دیگشم به من نگاه میکردی بدون هیچ دلیلی خندیدی و قهقهه زدی مامان فداتتتتتتتتتتتت اینقدر شنیدم امیرحسینا شیطون میشن اما به قول مامانی و دایی جون تو اینقدر مظلوم گریه میکنی که دل آدم کباب میشه واست حالا ببنیم در آینده چی میشی اینم عکست امروز انداختم زمانی که رفتیم با بابایی بیرون تا اون یکی آمپول رو بزنم ...
29 بهمن 1392

سرماخوردگی مامانی

سلام قند عسل مامانی خوبی عزیزم؟امیدوارم همیشه خوش باشی من دیروز سرماخوردگیم کمی شدیدتر شد و بابایی اومد منو برد دکتر دارو و آمپول که اول نگرفتمش بعد که اومدم خونه راضی شدم برم بزنم اخه ببخشیدا مامانی خیلی میترسه باورت نمیشه اخرین باری که پنی سیلین به اجبار مامانم زدم یادم نیست چون من اهل آمپول نیستم دارو بیشتر میخورم اما این بار فقط فقط به خاطر تو رفتم پنی سیلین بعد 10 ،12 سالی زدم دم خانومه گرم که خیلی خیلی خوب زدش یه دونه هم امروز میخوام برم بزنم حالا بابایی رفته کلی میوه خریده که بخورم زودتر خوب بشم تا خدایی نکرده تو مریض نشی البته این سه روزه ماسک جلوی دهنم میزارم و خیلی خیلی ناراحتم که نتونستم زیباترین هدیه الهیم رو ببوسم پسرم هم...
28 بهمن 1392